چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت سوم :
عوض خواب، اشک مهمان چشمانش شده بود؛ به یُمن آن همه لوازم آرایشی که از پیشانی درون چشمش لانه گزیده بود. خسته بود اما گرما اجازه نمیداد ذهنش آرام شود و تنش رام.
گرما به زیر تیشرت سرخش رسوخ کرده بود و لباس را به تنش میچسباند؛ کلافه روی تخت نشست. دستمال آغشته به رطوبت را روی صورت کشید و حجم زیادی از کِرِم را زدود؛ اگرچه قطرات مرواریدی عرق که بیمحابا از پیشانی روی مژه و گونههایش میافتاد، از پیش چهرۀ آراستهاش را آشفته کرده بود.
تقّهای که به در اتاق خورد، نگاهش را از ردّ کرمهای مانده بر دستمال گرفت و تابی به موهای بلند بلوندش داد.
- مرجانم.
پاهایش را از تخت آویزان کرد و چروک مهمان شده بر تیشرتش را با دست اتو کرد.
- بیا تو عزیزم.
روپوش بر تن کرد و موهایش را طبق عادت همیشگی در لابهلای کِش و زیر مقنعه پنهان ساخت.
قامت درشت مرجان بر چهارچوب در ظاهر شد و سینی حامل شربت دستانش، تب تند عطش را از خاطر سایه زدود.
- چقدر اتاقت گرمه!
سر تکان داد و روی صندلی چرم سیاهش نشست.
- آره کولرو راهاندازی نکردن هنوز. امسال زودتر از هرسال گرم شده.
سینی را روی میز مملو از وسیلۀ سایه نهاد و خودش مقابل سایه نشست.
- بهخاطر این ماسکاییه که میزنیم. من که دیگه کلاً آرایش رو بوسیدم و گذاشتم کنار؛ همیشه ردّ ماسک روی صورتم میموند چنان منظرۀ افتضاحی میشد.
نگاهش را به لیوان آب پرتقال دوخت و یخی که روی آن میرقصید.
لبخند دنداننمایش ردیف دندانهای سفید لمینت شدهاش را به رخ مرجان کشید.
- مرجان خانم چه کرده!
مرجان با خنده و با عشوه روی صندلی نیمخیز شد و روی میز خم؛ دستانش را دور شربت آلبالو، بدون مقدمه گره کرد و جرعهای از آن را نوشید؛ نوشید و با لذّت چشم بست و غرق در شیرینی و خنکای طعم یخ آلبالو شد.
- میدونستم عاشق شربت پرتقالی؛ برای خودم آلبالو درست کردم.
سرجایش نشست و پا روی پا انداخت. نگاهی به پروندههای انباشته شدۀ روی میزش انداخت و خودکارهای رنگی سرگردان در گوشهگوشۀ میز.
- کی میری خونه؟
به تبعیت از مرجان دست دور لیوان شربت حلقه کرد و خنکایش التهاب تنش را زدود.
- تا ساعت هفت نوبت عمل دارم.
با یادآوری اندوهی که در تنش رخنه کرده بود، بغضش را همراه محتویات درون دهانش فرو برد و لیوان را روی میز گذاشت.
- امیدوارم این یکی مبتلا به کرونا نباشه؛ دیگه کشش دیدن مرگ رو ندارم. کُپُنم برای امروز پره.
مرجان که همسان انبار باروت بود و هر آن آمادۀ انفجار، بغضش با شنیدن کلمۀ مرگ ترکید. لب گزید و قطرهای اشک لجوجانه روی گونۀ گلگونش افتاد.
- پدرش چند دقیقۀ پیش تموم کرد. توی بخش کرونا...
تای ابرویش بالا رفت و گره ابرویش را در هم تنید. ناباور و مردّد پرسید:
- پدر کی؟
- همین نوزادی که دنیا اوردی.
- ای وای!
چشم بست و اشک بیرحمانه پشت پلک بستهاش هجوم آورد. سنگینی حضور مرجان هم نتوانست اشک چشم سایه را مهار کند. سر روی میز گذاشت و صدای هقهق گریهاش سکوت میانشان را شکست.
هنوز عادت نکرده بود؛ به آن همه مرگی که مسبّبش کرونا بود، به آن مرض مهلک که نفس را تنگ میکرد و ریه را اشغال، به آن همه سرفۀ نفسبُر و به امتداد نوار قلب، نمیتوانست عادت کند.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sky
0نویسنده قلم بسیار پخته ای دارن❤ فقط من مخاطبارو گم میکنم، مثلا باید دوباره جمله رو بخونم تا متوجه بشم کی اون حرف رو زده
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
خوشحالم که قلم رو دوست دارید ❤️🥰
۲ سال پیشستاره ل
0عالی♥️ . .....
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
😍❤️
۲ سال پیشآیناز تابش
0توصیفات آرایش و رد ماسکا خیلی دقیق بودن
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
😍❤️
۲ سال پیشگلاره
0معمولی...
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0هعی خدا اون بچه های بیچاره 💔